|
به تو... من : همه چی از یاد آدم می ره "حسین پناهی" + نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09 22:10 توسط ن د ا |
دوش آن رشته های یاس که بود خفته بر سینه ی دل انگیزت راست گفتی که آرزوی من است که چنان گشته گردن آویزت با چه لبخندهای ناز آلود با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز باز کردی ز گردن و دادی به من آن یاس های عطر آمیز بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش دلم از دست رفت و مست شدم آن چنانش به شوق بوییدم که به بوی خوشش ز دست شدم دوش تا وقت ِ بامداد مرا گل ِ تو در کنار ِ بالین بود در بر ِ من بخفت و عطر افشاند بسترم تا به صبح مشکین بود به شگفت آمدم که این همه بوی ز گلی این چنین عجب باشد حیرتم زد که راز ِ این گل چیست که چنینم از آن طرب باشد آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز ! راز ِ این بوی مستی آمیزت کاندر آن رشته بود پیچیده تاری از گیسوی دلاویزت ... "هوشنگ ابتهاج" + نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04 12:55 توسط ن د ا |
عزیزم... دلم برایت تنگ شده است. نمی توانم شعری وزین و پر استعاره بسرایم و این جمله را در پیچ و خم های آن بگنجانم. دلم برایت تنگ شده است. شاید با خود می گویی این جمله خیلی ساده و ابتدایی است. شاید خوشت نیاید مثل پستی که نوشتم و گفتی چه شعر ساده ای! راستش را بخواهی از آن به بعد ترسیدم که ساده با تو حرف بزنم. هر گاه می خواهم ساده و صمیمی باشم می گویم ندا خیلی ابتدایی به نظر می رسی. اما نمی توانم جمله ای جز این به کار ببرم. دلم برای تو ، برای لمس دست هایت برای غرق شدن در تماشای تو ،برای لمس لرزش وجودت هنگامی که چشم هایت را بسته ای تنگ شده است. دلم برای حسّ خودم تنگ شده است وقتی که مردد می شدم در آغوشت بگیرم یا سر بر شانه ات بگذارم یا دست های در هم پیچیده ات را باز کنم یا وقتی که نزدیک تو هستم صورتم را بر شانه ات بگذارم و آن را ببوسم. قدم می زنیم... دستت را در جیبت می گذاری آن را بیرون می آوری حالتش را می بینم می گویم تند برویم راستی چرا ؟ + نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02 22:45 توسط ن د ا |
به نام خدا به رکود رسیده ام... شاید مشخص باشد.چیز خاصی برای نوشتن ندارم اگر هم به زور و اجبار بنویسم همه چیز مصنوعی از آب در می آید. ترجیح می دهم مدتی فقط به دوستان وبلاگی سر بزنم و برایشان نظرات مفید بگذارم! اگر دلتان برایم تنگ می شود پست های قبلی ام را بخوانید. گذشته از شوخی به دوستانی که از ابتدا خواننده ی این وبلاگ نبودند پیشنهاد می کنم برای اینکه بیشتر با یکدیگر آشنا شویم پست های اولیه ی وبلاگ را مطالعه کنند. البته من نیز چنین قصدی دارم. نمی خواهم مصنوعی باشم و یا مصنوعی برای دوستان نظر بدهم. این هم بی احترامی به خودم محسوب می شود و هم به آن ها. به هر حال؛ این نیز بگذرد... از بعضی از دوستان هم گلایه دارم،البته نه... تقصیر خودم است زیادی از دیگران انتظار دارم. به هر حال مدتی به آنها سر نمی زنم... شاید هیچ وقت یادی از ما نکردند و همان بهتر که... ----------------------------------- - فراموش کردم بهت بگم = بگو - باورت نمی شه که چه قدر دوست دارم باهات عشق بازی کنم.ولی هرگز به کسی نخواهم گفت،مخصوصا به تو.باید منو شکنجه کنن تا وادار بشم حرفی بزنم. = چی گفتی؟ - می خوام باهات عشق بازی کنم.نه یک بار،بلکه بارها و بارها! ولی هرگز اینو بهت نخواهم گفت.باید دیوونه باشم که بهت بگم همین الان هم دوست دارم باهات عشق بازی کنم... همین لحظه و در همین جا تا آخر عمرم... ×××××××× زندگی زیباست! اینطور نوشته بود اما من فکر می کنم روی سی دی اشتباه نوشتن...بهش می خوره که اسمش این باشه : زندگی بازیست! از اون فیلمایی بود که در نظر اول ازش خوشم نیومد.یه فیلم ایتالیائیه،خیلی قدیمی بود نتونستم اسم کارگردانش رو پیدا کنم. شروع کردم به رد کردن فیلم... در بین این رد کردن ها همه ی دیالوگ ها و صحنه ها منو به خودش جذب می کرد. باعث شد از اول تا آخر فیلمو با اینکه طولانی بود و به شدّت هم خوابم می یومد با رغبت تمام نگاه کنم. به جرات می گم که فیلم زیبایی بود و چنان مفهوم عمیقی در اون وجود داشت که شاید هیچ جا... فیلم اصلا کیفیت تصویری نداره اما با این حال واقعا عالی بود. چیزی که نوشتم قسمتی از دیالوگ فیلمه.ممکنه شما رو در مورد موضوع فیلم به غلط بندازه. این فقط بخش کوچکی از فیلم بود اما بسیار عمیق و تاثیرگذار. موضوع کلّی فیلم در مورد آلمان هیتلری و قضیه ی یهودی سوزی هست. بازیگر اول فیلم یک یهودیه.شخصیتش در عین اینکه طنز واره نشون می ده اما یه شخصیت کامله البته از نظر من. با دختر تقریبا ثروتمندی به اسم دُرا آشنا می شه و بعد با هم ازدواج می کنن.پسری به دنیا می یارن به اسم جاشوآ. تا اینجا تقریبا همه چیز مقدمه هست برای قسمت اصلی فیلم. که بعد اتفاقاتی می یفته و نازی ها یهودی ها رو دستگیر می کنن و با خودشون به یک پایگاه نظامی می برن. تمام یهودی ها، حتی پیرها،زن ها و بچه های کوچیک... این خانواده هم به اون پایگاه نظامی میرن. جاشوآ پسری تقریبا پنج یا شش ساله هست که در روز تولدش خانوادشو به اون پایگاه می برن. پدرش نمی خواد جاشوآ از واقعیت جنگ و جنایت هایی که داره اتفاق می یفته بویی ببره.بنابراین یه بازی رو به راه می ندازه و به جاشوآ اینطور تلقین می کنه که همه ی کارها در این پایگاه یک بازیه و ما باید هزار امتیاز بیاریم تا پیروز بشیم در اون صورته که تو جایزه ی بزرگ که یک تانک جنگی واقعی هست رو برنده می شی.و اگر کار اشتباهی انجام بدی امتیاز از دست می دی. از یه قسمت فیلم خیلی خوشم اومد. وقتی که یه افسر آلمانی می یاد داخل اتاق زندانی ها و می گه کی آلمانی بلده؟ اون افسر می خواست که حرفاشو برای بقیه ترجمه کنن. پدر جاشوآ با اینکه آلمانی نمی دونست برای اینکه جاشوآ حرفای اون افسر رو متوجه نشه به عنوان داوطلب دستش رو بالا می بره. اون افسر حرف هاش رو جمله به جمله می گه و پدر جاشوآ ترجمه می کنه. اونم ترجمه ای که خودش می خواد. اون افسر حرف می زنه و جاشوآ با ترجمه های پدرش فکر می کنه که افسر آلمانی داره قواعد بازی رو به بقیه گوشزد می کنه. این قسمت واقعا زیباست. یک قسمت دیگه از دیالوگ فیلم رو می نویسم. این زمانیه که جاشوآ از پدرش در مورد سوزوندن یهودی ها می پرسه و اینکه شنیده که می گن از آدما صابون و دکمه درست می کنن: = اونا از ما دکمه و صابون درست می کنن - چی داری می گی؟ = اونا همه ی مارو توی اجاق می سوزونن - کی اینو بهت گفت؟ = مردی داشت گریه می کرد،می گفت از ما صابون و دکمه درست می کنن - [ پدر در حالی که می خنده] جاشوآ ،تو اینا رو باور کردی؟ تو که گول نخوردی؟دوباره؟فکر می کردم تو بچه ی تیز هوشی باشی،زرنگ باشی. دکمه و صابون از آدما؟! این از اون حرفاست! تو باور کردی؟! فکرش رو بکن،من فردا دستامو با "بارتولومو"[نام یکی از زندانیان پایگاه] بشورم... بگم عجب صابون خوبی! بعد دکمه هام از جنس "فرانسسکو" باشه! [پدر دست به دکمه ی پیراهنش می زند و دکمه می افتد،آن را از روی زمین بر می دارد و می گوید:] لعنتی! نگاه کن! من "جورجیو" رو گم کرده بودم! [دکمه را جلوی صورت جاشوآ می گیرد و می خندد] آخه این شباهتی به آدم داره؟! اونا داشتن اذیتت می کردن و تو گول حرفاشونو خوردی. دیگه چی بهت گفتن؟ = که ما توی اجاق پخته می شیم. [ پدر شروع می کند به خندیدن] = اونا مارو توی اجاق می سوزونن. [ پدر در حالی که به شدت می خندد] تو گول این حرفا رو هم خوردی؟! تو چه ساده ای! من اجاق هیزمی شنیده بودم ولی هرگز اجاقی که با آدم کار کنه ندیدم. [ پدر شروع می کند به انجام حرکات نمایشی و در همان حین می گوید:]من از چوب درست شدم! این وکیل رو ببرید! نه...این وکیل نمی سوزه،به اندازه ی کافی خشک نیست. اون دود رو ببین! جاشوآ...دکمه ،صابون،سوختن در اجاق... ×××××××× من عاشق این قسمت هستم.وقتی که جاشوآ به پدرش می گه که دیگه از مسابقه خسته شده و می خواد برگرده خونه. رفتار پدرش واقعا آدمو مجذوب می کنه. پدرش فورا باهاش موافقت می کنه،جاشوآ در این لحظه یکّه می خوره. اگر دقّت کنید همه ی ما همین طوریم.حرفی رو می زنیم که بعدش لجبازی راه بیفته چون تقریبا از اینجور بحث ها لذت می بریم.اما وقتی یکی بر خلاف انتظار ما با ما همراه می شه و مخالفتی نمی کنه یکّه می خوریم و خودمون قانع می شیم.(ضایع می شیم!) حرف هایی که در این قسمت می زنن خیلی جالبه اما خیلی طولانی می شه، به همین دلیل نمی نویسم. فقط می گم که بحث اونا به جایی می رسه که جاشوآ از پدرش که حالا از در بیرون رفته و اصرار داره که برگرده خونه خواهش می کنه که بیاد داخل اتاق و مسابقه رو ادامه بدن. قسمت آخرش هم زیباست.وقتی پدر به خاطر جاشوآ فداکاری می کنه و بعد توسط یک افسر آلمانی کشته می شه. نازی ها جنگ رو باخته بودن و در حال تخلیه ی پایگاه بودن و اسیرها رو وارد کامیون می کردن.هر کس که پنهان می شد زنده می موند.چون آلمان ها به زودی اونجا رو تخلیه می کردن و نیروهای خودی فرا می رسیدن.پدر جاشوآ می ره تا همسرش دُرا رو پیدا کنه. و این در حالیه که جاشوآ به درخواست پدرش در یک جعبه ی آهنی که سوراخی هم برای نگاه کردن بیرون داره پنهان شده و بیرون نمیاد چون اگه بیرون بیاد امتیاز بازی رو از دست می ده و تانک رو نمی بره. وقتی افسر آلمانی پدر جاشوآ رو در حال فرار دستگیر می کنه اونو به گوشه ای می بره تا بهش تیر اندازی کنه. اون جعبه ی آهنی هم توی حیاط پایگاه بود. پدر جاشوآ و افسر آلمانی از مقابل جعبه عبور می کنن و جاشوآ در حال نگاه کردن به اونهاست.پدر برمی گرده و به جاشوآ چشمک می زنه،اونم متقابلا این کار رو می کنه و بعد در آخرین لحظات برای اینکه جاشوآ بخنده،پدرش در حالی که افسر آلمانی پشت سرش ایستاده و اسلحه رو به سمت اون نشونه گرفته با حرکات نمایشی رژه می ره و دست و پاش رو بالا و پایین می بره.فقط به خاطر اینکه جاشوآ لبخند بزنه.و جاشوآی کوچولو که نمی دونه چه چیزی در انتظار پدرشه خیلی ریز و کودکانه می خنده.و بعد دیوار و صدای شلیک و افسری که تنها از اون پیچ بر می گرده... واقعا زیبا بود... من اینطوری نمی تونم براتون توضیح بدم،باید فیلم رو ببینید تا عمق فاجعه رو درک کنید! ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ پ.ن1: نمی دانم چرا خلق ِ من ِ شوریده سر کردی چرا یک مشت آب و گل عبث کردی هدر ما را + نوشته شده در شنبه 1387/04/01 20:29 توسط ن د ا |
|